محمدصادق دهلوي

مقدمه 79

كلمات الصادقين ( فارسي )

طمع را سه حرف است و هر سه تهى * از آن نيست 1 در كار طامع بهى كلمه 9 از قوت القلوب * نقل فرموده 2 كه من اشترى ما لا يحتاج اليه باع ما يحتاج اليه فضول الدنيا لا يحتاج اليه و الدّين يحتاج عليه فلا ينبغى للعاقل ان يبيع ما يحتاج اليه من دينه يشترى ما لا يحتاج اليه من دنياه . ذكر بعضى از خوارق عادات مولانا شمس الدّين يحيى و تاريخ وفات ايشان اگرچه مرتبهء مولانا 3 برتر از آنست كه او را بكرامات ستايند اما بعضى از آنها كه قريب برحلت بوقوع آمد 4 و متضمن واقعهء وفات اوست از تحرير آن چاره نيست . صاحب سير الاولياء * [ 126 ] از مولانا 5 سليمان كه يكى از مريدان و خادمان شيخ نصير الدّين محمود 6 است نقل كرده كه روز جمعه بود . بعد از نماز بملازمت و خدمت مولانا 7 شمس الدّين قدس سره رفتم . ايشان هم زمانى 8 پيشتر از من از مسجد آمده بودند و بكتابت اشتغال داشتند . چون ايشان را درين كار ديدم بخاطر به گذشت كه بعد از جمعه وقت شغل مشايخ است چگونه در چنين وقتى بكتابت مشغولند . چون اين خطره در دلم گذشت كتابت را 9 گذاشته بجانب من ديدند و فرمودند كه سليمان از آن هم خالى نيم . از استماع اين سخن و مشاهدهء اين كشف در حيرت افتادم و سبب زيادتى عقيدهء من شد نسبت به ايشان . حضرت مخدوم در اخبار الاخيار * آورده كه در وقتى كه سلطان محمد تغلق تيغ قهر و سياست بر خلائق خصوصا بطائفهء مشايخ آخته بود 10 ، مولانا را طلبيد و گفت : مثل تو دانشمندى اينجا چه كند ، بكشمير برو 11 و در بتخانه‌هاى 12 آن ديار بنشين و خلق خداى را 13 باسلام دعوت كن . مولانا از پيش سلطان به جهت تهيهء 14 اسباب سفر بيرون 15 آمد و كسان سلطان همراه شدند تا زودتر روان كنند . مولانا روى به طرف حاضران مجلس كرد 16 و گفت : ايشان مرا چه مىگويند من شيخ خود را [ 127 ] در خواب ديده‌ام كه مرا مىخواند . من به خدمت خواجهء خود 17 مىروم ، مرا كجا مىفرستند 18 . فرداى 19 آن روز بر سينهء مبارك وى